خواجه نصير الدين الطوسي

115

روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )

نه بسوى آن كنند كه او امام باشد بلكه بسوى آن كنند كه تا مردم او را بشناسند ، اگر نه آنجا كه اوست اين همه حالات يكىست ، زيرا كه به همه حال در ميان خلق خدا كاملى بايد تا ناقصان را بكمال برساند كه اگر بفرض‌ها نهند كه نه اوست يكى ديگرى بايد كه باشد ، اگر هر ناقصترى به كاملى محتاج باشند آن كامل‌تر به كاملترى به همه حال جايها بايد ايستادن بكاملى كه او به هيچ كس محتاج نباشد كه بتعليم او به كمال رسند كاملى چنين ضروريست ، و آنجاى به همه حال‌ها بايد ايستادن چنان كه در قصّهء ابراهيم مىآيد فلمّا جنّ عليه اللّيل يعنى در [ 91 ] حدّ باطن باشد رأى كوكبا ، يعنى داعى را ديد ، قالَ هذا رَبِّي ، يعنى پنداشت كه او كامل است ، فلمّا أفل يعنى خود فروشد و حواله به ماه كرد ، فلمّا رأى القمر ، يعنى حجّت را ديد ، قال هذا ربّى ، يعنى پنداشت كه او كامل است ، فلمّا أفل ، يعنى خود فروشد و حواله بآفتاب كرد يعنى بسوى امام اشاره كرد ، قال هذا ربّى أكبر ، يعنى پنداشت كه او كامل است ، بسوى آن ديگرها ميگفت لا أحبّ الآفلين ، يعنى بحدّ بالائين رسيدم حدّ زيرين را با حدّ بالائين بهم باز نگيرم ، الّا آفتاب را كه در حقّ او نمىگويد لا أحبّ الآفلين ، و ميگويد إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ، حضرت ابراهيم خليل اللّه گفت چون قائم القيامة حضرت مولانا ملك السّلام را بشناختم و روىها به او كردم و بدانستم كه آفريدگار زمين و آسمان است ، يعنى بدانستم كه ظاهر پيغمبران كه آن را آسمان خوانند و باطن حجّتان كه آن را زمين خوانند همه ازوست زيرا كه باطن و ظاهر آسمان و زمين عالم دين است ، چنان كه اين آسمان و زمين اين عالم دنياست ، و باطن به آن سبب زمين ميخوانند كه زمين مركز است و آسمان محيط ، و اگر چه به شكل محيط بر مركز محيط است ولى به حكم معنى و